تبليغاتX
ْْْغروب غمها

ْْْغروب غمها

قسم به نون و قلم و آنچه خواهد نگاشت .غروب غمها و طلوع شادیها آرزوی من است

سلام دوستان عزیزم دلم برای نوشتن تو این مکان خیلی تنگ شده بود .اصلا فکرش رو نمیکردم به این زودی به خونه عزیزم(ایران و این دنیای مجازی) برگردم.

می خوام ادامه ماجرای رفتنم رو تعریف کنم. قرار شد من به همراه دو دختر دیگه از طرف موسسه دکتر م اعزام بشیم به کشور ....

یه دختری بنام المیرا (ترک قشقایی)بود که یه هفته زودتر از ما به اون کشور رفته بود ، و من با ساناز (که لهجه اصفهانی داشت) و فاطمه (که لر بود) باید می رفتیم....قبل از سفر با ساناز و فاطمه حرف زدم و ازشون خواستم حداقل کارت پروازمون رو با هم بگیریم و با هم باشیم...با پدرم و عمو و پسر عموم به فرودگاه رفتیم...بار من نزدیک ۸۰ کیلو بود...تو فرودگاه هر چی سعی کردم دو همسفرم رو پیدا کنم موفق نشدم..تا اینکه فاطمه منو دید...

بعد از اون هم ساناز رو دیدم...اولش فکر میکردم ساناز خیلی دختر مهربون و خوبی است. و فکر میکردم فاطمه دختر سرد و بی روحی است...ولی بعدآ متوجه شدم برعکس بوده...

پدر ساناز با غلو گفت که بار ساناز ۱۰۰ کیلو شده و اضافه بار نزدیک ۱ میلیون شده و پدرم از این حرف پدر ساناز ترسید و گفت : مینا وسایل تو هم دست کمی از ساناز نداره.پدر ساناز به پدرم گفت که اگر از طریق پست هوایی بعدآ بفرستیم هزینه کمتری خواهد داشت...هر چه به پدرم گفتم بار من خیلی از بار اون ساناز کمتره و حداقل بذار یکی از ساکهامو  رو با خودم ببرم قبول نکرد و گفت تا دو روز دیگه برات پست میشه...پدرم بعد از مدتی گفت لباسها رو ببر ولی پسر عموم گفتش این خودش حداقل ۵۰کیلو وزن داره...خلاصه من و پسر عموم اومدیم وسایل ضروری به اندازه دو سه روز رو از توی چمدون هام در آوردیم...۲-۳ تا کنسرو و یه دست لباس...و یه پتو...من وسایل مورد نیازم رو در کوله پشتی کردم و با پتو به بار تحویل دادم و دوباره برگشتم پیش پدرم و پسر عموم ....ساناز هم یه چمدون و یه بسته کارتن رو تحویل بار داد(که بعدآ فهمیدم توی کارتنش یه یه مشت مرغ یخ زده بوده!!!!!!!!!) و باز هم اضافه بار بهشون خورد...فاطمه هم خیلی کمتر از ما بار آورده بود و فقط یه کوله پشتی اش بهش اضافه بار میخورد...

برگشتم پیش پدرم، پدر ساناز تا دید دست من خالیه ، نگاهی به وسایل و چمدونهای زیاد دخترش انداخت و به من گفت شما باری نداری؟ من هم پیش خودم گفتم عجب یارو پرروئه هاااااا.

رفتم پیش ساناز و فاطمه و بهشون گفتم بریم عوارض رو بدیم...گفتش بذار با هم بریم...صبر کردم تا اونها بارشون رو تحویل بدن و من همون لحظه رفتم پیش پدرم ولی وقتی برگشتم بهشون گفتم ، بریم عوارض رو بدیم که ساناز گفت من عوارض خودم رو دادم...این اولین تک روی ساناز بود....

بعد از مدتی خانواده فاطمه آمدن و یه کوله پشتی رو که بهش اضاضه بار میخورد انداختن رو بارهایی که قرار بود بعدآ پدرم برای من بفرستد، پدر بی زبون من هم قبول کرد.... ساناز موقع رفتن خیلی گریه میکرد ولی من و فاطمه حتی یه قطره اشک هم نریختیم...

بعد از مدتی ما میخواستیم به گیت بازرسی بریم....قبل از اون با مادرم و خواهرم حرف میزدم که احساس میکردم ساناز به گفتگوی تلفنی من حسادت میکند.

توی اتوبوس بودیم که دیگه نمی تونستم رفتارهای ساناز رو تحمل کنم...رفتم پیش فاطمه و با فاطمه مشغول حرف زدن شدم...ساناز باز هم حسادتش گل کرد و چیزی گفت...

ساعت ۱۱ شب رفتیم فرودگاه و ساعت ۳ صبح پرواز بود...توی هواپیما قبل از پرواز مادرم بهم زنگ زد و گفتش پیش کی هستی ...من هم گفتم پیش دو تا دختر خوب هستم ..و گفتم بیچاره ساناز گریه میکرد ..به مادرم گفتم هواپیمای زیاد خوبی سوار نشدیم..احتمال شهید شدنمان زیاده...فاطمه و من خندمون گرفت...ساناز با عصبانیت بهم گفت خجالت نمیکشی اینطوری حرف میزنی!؟...بهش گفتم ببین عزیزم هر کسی یه جور حرف میزنه..منم شخصیتم اینجوریه و دوست دارم کمی طنز باشم...

ساناز دوست داشت منو تحت فرمان خودش دربیاره و احساس میکرد همه باید نوکر اون باشند..من ۷سال از ساناز بزرگتر بودم ولی چهره ساناز ۳۰ساله نشون میداد و چهره من ۱۹-۲۰ساله.توی راه ساناز فوری مانتو و روسری رو کند و به ما گفت شما چی؟ من و فاطمه گفتیم نه تو هر جور راحتی همون جور باش..ما اینجوری راحت تریم.

توی فرودگاه رسیدیم...یه فرمی رو پر کردیم و بعد از ۲ساعت معطلی ...رفتیم وسایلمون رو برداریم که ساناز باز میخواست تک روی کند و به من گفت خودش میره دنبال نماینده ما....

نماینده به ما سیم کارت داد و پدرم به تلفن نماینده زنگ زد و من داشتم با پدرم حرف میزدم که باز ساناز به طرف من اومد و گفتش بده بقیه هم با خانواده شون حرف بزنند....

فاطمه هنوز گیر پلیس بود...و من هم رفتم وسایل فاطمه رو توی چرخ گذاشتم...به فاطمه گفتم خوبه تو هم اتاقی من می شدی...فاطمه گفت من قراره هم اتاقی المیرا باشم که همشهری منه...از قبل با اون هماهنگ کردم...

برخلاف تصورمون، نماینده(لیدر) ما یه پسر ۲۳ ساله بود که فوری ما رو به دانشگاه برد و همونجا پول رو از ما گرفتن(حالا نمیدونیم چقدرش رو برای خودشون برداشتن چقدرش رو دادن دانشگاه؟؟؟)...توی کالج بودم که یه دفعه یه چیز پشمالو از زیر پام خزید و میخواست روی من بپره...من هم ترسیدم و یه جیغ بنفش زدم...استادها و افراد اونجا بهم خندیدن...

راه به راه استادها به همدیگه قهوه و نسکافه و کیک تعارف میکردن و ما تازه واردها داشتیم به اونها فقط نگاه میکردیم...همون لحظه گفتم میگن خارجی ها تعارف نمیکنند هاااااا...یکی از لیدرها گفت : کافه پایین هست..گفتم کلا دارم میگم...

خلاصه ساعت ۱-۲ ظهر رفتیم خوابگاه....وای وای چه خوابگاهی....خارج از تصور ما بود....

وقتی چمدانها رو توی خوابگاه می آوردیم نگهبانهای قوی هیکلش یه ذره کمک نمی کردن!!!!!

نماینده ما بعد از کلی حرف زدن با رییس خوابگاه ، من و ساناز رو برد طبقه دوم و در یکی از اتاقها رو برای ما باز کرد...تا اتاق رو دیدیم از شدت تعجب من و ساناز میخواستیم سکته کنیم....فکر میکردیم یه سوئیت زیبا به ما میدن .ولی زهی خیال باطل....

وضعیت دستشویی و حمامش افتضاح بود...کف اتاق ها کنده شده بود...اتاق اولی رو که به ما نشون داد : دو تخت در دو طرف بود که در واقع تخت هم نبود بلکه کمدی بلند بود که بالای کمد باید می خوابیدی و زیر کمد هم یه جایی برای کتاب و به عنوان میز تحریر به حساب می آمد...یعنی فرض کن بالای یه یخچال بلند باید میخوابیدیم... بدنه چوبی اون تخت و کمد خیلی نازک بود...

اتاق دومی ته راهرو بود و از اتاق کناری هم یه آهنگ خیلی گوش خراش تو فضای اونجا پخش میشد....اتاقی با یه تخت دو طبقه چوبی با یه دستشویی کوچیک و افتضاح ....من تا این اتاق رو دیدم گفتم مثل زندان می مونه....

ساناز هم دیگه از شدت تعجب ساکت شده بود...

رفتیم طبقه پایین و من گفتم اگه اتاقی در طبقه همکف باشه من حاضرم اینجا بمونم...یه اتاق در طبقه همکف به من نشون داد که تخت فلزی دو طبقه بود ولی با اینکه دستشویی و حمامش کنده شده و افتضاح بود ولی بخاطر تخت فلزیش و همکف بودنش اون رو انتخاب کردم...

ساناز باز هم راضی نشد در این اتاق بماند...من هم که از قبل قرار شده بود اتاق یه تخته برای خودم داشته باشم...به نماینده گفتم اتاق منو به عنوان تک نفره بودن برای من بگیره...و دیگه حوصله نداشتم ساناز با اون رفتارش رو الکی تحمل کنم ...بعدش ساناز هم تقاضای اتاق جدگانه کرد...ولی باید از بین اون دو اتاق قبلی یکی رو انتخاب میکرد که باز هم قبول نکرد، نماینده به ساناز گفتش میتونه تو یکی از اون دو اتاق بره تا یه هفته بعد یه اتاق دیگه در طبقه همکف نزدیک اتاقی که من قرار شده بود تشو بمونم برشا خالی بشه.

نماینده گفتش خانم یمنا شما بیا با ساناز برو در طزبقه دوم توی همون اتاق و اتاق فعلی شما محفوظ می مونه و تا یه هفته بعد اتاقی در طبقه همکف نزدیک اتاق شما بریا ساناز خالی بشه !!!!!!!من هم گفتم چه معنی داره این کار؟!!!! من همین الان میرم تو اتاق خودم و بریا چی یه هفته برم با ساناز توی اون اتاقی که تختش نزدیک ۳متر از زمین فاسله داره بمونم؟؟؟؟؟؟؟

ساناز روش رو به طرف من کرد و گفت یعنی حاضر نیستی بخاطر من یه هفته بیایی تو اون اتاق با من بمونی؟ منم گفتم نخیر.

بعدش نماینده کلید اتاقم رو بهم نمیداد و من از دو روز قبلش هم بخاطر ساترس های رفتن هیچی نخوابیده بودم و چیزی نمونده بود که از شدت خستگی بیهوش بشم...ساعت ۱۱شب فرودگاه..۳صبح پرواز ...تا ۹صبح گیر پلیس اون کشور و از ساعت ۹تا ۱ظهرش هم درگیر ثبت نام دانشگاه و ساعت ۲ هم در خوابگاه به این وضع ...ساعت ۳-۴ ظهر هنوز به مای بدبخت اتاق ندادن بریم کپه مرگمون رو بذاریم...

با اینکه سیم کارت داشتیم ولی توش اعتباری نبود..واز نماینده خواستم تلفنش رو بهم بده تا یه زنگی به خانوادم بزنم...میدونست که ممکنه به پدرم شکایتشون رو بکنم ترسید و موبایلش رو بهم نمیداد...میگفت خانم مینا شما عصبانی هستی میخواهی چیکار کنی؟ نه در اتاق رو برام باز میکرد و نه موبایلش رو بهم میداد منم گریه ام گرفت و گفتم شما همتون کلاهبردارید...هم تو هم اون دکتر م...اینجا اونجایی بود که میگفتید؟!..این خوابگاه بود؟...از دست همتون شکایت میکنم...

نماینده از ترسش گفت منو ببخشید الان کلید اتاق رو به شما میدم...

در اتاق رو باز کرد...من توی اتاق داشتم گریه میکردم.....

نماینده منو برد دلارهامو چنچ کردم و بعدش هی نشست غر زدن .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

آخـــــــیـــــــــشششششششششششششششش

برگشتم ایران....

وقتی فکر میکنم دوباره باید برگردم همون .....گریه ام میگیره....

یه داستان طولانی نوشتم فعلا نمی دونم کجا قایمش کردم ، البته سفرنامه خودمو میگما....

نه اونجا می تونستم بخوابم ، نه اینجا میتونم بخوابم...یه حس دوگانگی پیدا کردم احساس میکنم نه به اینجا تعلق دارم نه به اونجا...

فکر میکردم اگر به خارج برم مثل مدینه که آرامش پیدا کرده بودم این کشور هم برم آرامش پیدا میکنم ولی زهی خیال باطل....بیشتر از قبل عصبی شدم...

۱۴ روز  بیشتر نرفتما ولی خیلی پیر و شکسته شدم...

مادرم و خواهرم میگند من خیلی شکسته شدم....

ولی وقتی یادم می افته از شدت ناراحتی و خوردن غذاهای بدمزه اش همش در حال بالا آوردن بودم ...میگم خدا نکنه دوباره برگردم اونجا

فقط الان دلم میخواد همینجا بمیرم...تو مملکت خودم...پیش خانوادم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط عسل  | 

ایران عزیزم ، دوستت دارم

باورم نمیشه برگشتم ایران، سرزمین مهر و محبت

سرزمین نعمـــــــت

ایران عزیزم ، دلم برات تنگیده بود

قربون هوای گرم بندر ، قربون کولر تراکتوری خودم با اون صدای گوش خراشش

واي تا رسيدم خونه ، گفتم چقدر اينجا نعمت داريمااااااااااااااااااااا

و قدرش رو نمي دونستيم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

سلام

بچه ها من ایران نیستم

اینجا همه چیز سخته

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

بخواهی نخواهی جو مرگ واری فضای اطراف زندگی ما رو پر کرده...

از وقتی فهمیدم پسر ۱۸ساله همسایه در اثر غفلت یه نامرد کشته شده خیلی بیشتر ناراحت شدم..

پسر همسایه ما پشت ترک موتور دوستش نشسته بوده و یه پرایدی بهش میزنه و بعدش هم فرار میکنه و پسر بیچاره رو حتی به بیمارستان نمی رسونه!!!!!!!!!

بعدش هم پسر همسایه میره تو کما و بعدش هم فوت میکنه....

حالا همه ناراحتند...حتی ما که اونها رو درست ندیدیم و نشناختیم...

مادر بیچاره اون پسر که موقع فوت شدن پسرش مسافرت بوده حالا از شوک مرگ ناگهانی پسر جوانش رفته تو کما!!!!!!

شنیدم ضارب رو دستگیر کردند...و برادر طرف اومده رضایت بگیره!!!!!

رو رو برم ....خوبه والله...جوون مردم رو میزنی بعدشم حتی یه بیمارستان نمی رسونیش حالا هم میخوای راحت ازت بگذرنند؟؟؟؟!!!!!!

امشب برای اون پسر تازه گذشته گریه کردم و قرآن خوندم...

چون خودم دوتا داداشم موتور سوار میشن بیشتر دلم سوخته...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

غمگین غمگینم

تو اوج غمگینی

تنهای تنها

ترک میکنم

همه عزیزانم رو

دیشب رفتم دم حجله جوان تازه گذشته همسایه

درست ندیدمش

ولی خیلی جوون بود...

بیچاره برادراش غمگین دم در خونه شون نشسته بودن...

صبح زود خواهرم رفت جلوی در خونه...دید چندین نفر از دوستای جوون تازه گذشته تو کوچه از خستگی شب رو به صبح رسوندن...

خیلی دلم سوخت برای همگی شون..

خدایا خدایــــــــــــــــــــــــا

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستای عزیزم همه گی تون رو به خدای بزرگ می سپارم

حلالـــــــم کنید

دو روز دیگه مسافر شهر غریب تهران و روز جمعه هم مسافر رویاهام هستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

پس متوجه میشیم که در گذشته تمام این بناهای بزرگ تاریخی رو همین انسانهای غول پیکر ساخته اند

این عکسها گویا متعلق به قوم عاد بوده... و تمام این عکسها رو از این وبلاگ آوردم.

تاریخ و آینده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط عسل  | 

این دو روزه بخاطر اینکه پسر ۱۸ساله همسایه مون فوت شده ، بوی مرگ همه جا رو پر کزده

دیروز صبح حدودآ سه بار حضور و وجود یه روح رو تو خونه دیدم و حس کردم

من کلا هر وقت کسی می میره وقتی برای اون فرد تازه گذشته (فوت شده)دعا میکنم و یا قرآن میخونم روح اون فرد به سراغم میاد. نمی دونم چرا؟ ولی احساسم میگه برای تشکر میان.

نمی خوام ذهن شما رو درگیر توهمات خودم کنم. ولی چیزی که خودم به دیدنش اعتقاد دارم برای خودم توهم حساب نمیشه و برام هم مهم نیست که دیگران منو بخاطر دیدن این توهمات مسخره کنند و دست بندازند.

هر کسی بهرحال به چیزی اعتقاد داره.

دیشب کلی با خواهرم سر همون قضیه خواستگاری کذایی که در پست پایین دربارش نوشتم خندیدیم.

خواهرم مهسا گفت اول ح شون رو برای من میخواستند ، حالا ب شون رو برای تو میخوان؟! اصلا باورش سخته که ب تو رو میخواد!!!!!

بهرحال دیشب هم گذشت...ولی بوی مرگ فضای خونه رو پر کرده...

وقتی از بالای پنجره توی این شدت آفتاب ،با اون نوری که از شدت آفتاب به آسفالت میخوره و زمین بخاطرش شدت تابش خورشید مثل سکه های طلا میدرخشه ، پسرهای همسایه رو میبینم که لباس مشکی برای عزای برادرشون پوشیدن..وقتی چشمهای پف کرده اشک آلودشون رو دیدم که دیشب حتمآ بخاطر مرگ برادرشون نتونستند بخوابند و چی کشیدن ،خیلی دلم سوخت... خدای عزیزم نمی دونم حکمتت چیه که جون جوون ۱۸ساله مردم رو میگیری..مگه اون جوون آرزو نداشته؟!!!

 خدایا منو ببخش ...خودت ما رو به این دنیا میاری و خودت هم خودت ما رو از این دنیا میبری...پس باید مثل اینکه همه چی رو پذیرفت.. 

سکوتی سنگین اطراف خونه ما رو پر کرده...سکوتی مرگ بار..سکوتی جانکاه

خدایا به همه ما کمک کن و ما رو هیچ وقت تنها نذار

چون بغیر از تو هیچ کسی رو نداریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

میخوام این پست رو با اجازه همه خواننده هام رک بگم و اگر تشابه هایی که اینجا نوشتم یکیش از نظر سنی یا ویژگی جسمی به شما خوانندهای خوبم شبیه بود ،قصدم توهین به اون ویژگی های ارثی و خدا دادی نبوده و نخواهد بود،بلکه نظرم فقط و فقط سلیقه شخصیه و قصد هیچ توهینی به شما دوستان عزیزم رو ندارم

الان اعصابم سر موضوعی خاص حسابی خط خطی شده...

اصلا تصورش رو هم نمی کردم

نمی دونم چی شده که این دم رفتنی سیل خواستگاران توی زندگی من پیدا شده؟؟؟؟؟!!!!!!!؟؟؟؟

والله نمی دونم چرا وقتی هرجایی این سه هفته ای پا گذاشتم همه یجورایی خاطر خواه من شدند

اصلآ هم از بچگی خیلی از ازدواج و مزدوج شدن بدم می اومد...یعنی من و خواهرم اینجوری بودیم و هستیم.

عقده لباس سفید عروسی هم نداشتیم و هر وقت دلمون میخواست چندتا از لباسهای عروس آرایشگاه مادرم رو  می پوشیدیم.

هر جایی این چند روز رفتم همه دنبال من بودن...بابا ولم کنید..به اندازه کافی از روی بدشانسی تو تحصیل و پیشرفتم گره و لنگر و طلسم بوده و نمی خوام خودمو بخاطر مسائلی که خودم ذره ای بهش علاقه ای ندارم وقفه ای تو پیشرفتهام به وجود بیارم.

مگه زوره....نمی خوام ازدواج کنم.

توی زندگیم هیچ وقت عاشق کسی نشدم.یعنی سعی کردم عشق کسی رو تو دلم پرورش ندم.

درسته که عاشق نشدم ولی خیلی تجربه دارم.

بالاخره هر کسی توی زندگیش دلش نمی خواد هر کسی شریک زندگیش بشه. و برای هرکسی یه سری ملاک مهمه.

مثلآ برای خانواده من خیلی شکل و قیافه فرد مهم تر از شخصیت فرده. یعنی اگه فردی چشم دراومده و بدترکیب باشه و یه عیبی بالاخره داشته باشه و مخصوصآ حرکاتش باعث خنده دیگران بشه محاله که اون شخص داماد ما بشه و از همین الان بگم ، اولین ملاک برای خانوادم شکل و قیافه هستش و بعدش چیزهای دیگه

ولی اولین ملاک من علاوه بر شکل و قیافه خوب ، اخلاق و تحصیلات بالاست و بقیه ملاکهام اینه که طرف چشماش زیادی درشت و دراومده و خون آلود نباشه ، و چشم چرون هم نباشه

و دیگه اینکه دروغگو و شکاک و کینه ای نباشه و دست بزن هم نداشته باشه وگرنه روز اول ازش طلاق میگیرم

و اینکه  طرف باید حداقل پرحرف باشه...من نمی تونم با یه آدم کم حرف (که هم اگه جایی رفت هیچی تعریف نکنه و اصلا سرد و کم حرف باشه زندگی کنم چون خودم پر حرف هستم و هر جایی میرم همیشه از خاطراتم قصه هزار و یک شب دارم برای تعریف کردن

حق طلاق هم با خودم باشه و هر وقت از دستش خسته شدم از دستش راحت بشم

میزان مهریه هم برای خودم شخصآ مهم نیست.... نباشه اصلا بهتره. فرزند هم هیچ وقت نخواد

و اینکه سنش از من حداقل نباید کمتر باشه..., هیکلش هم کشتی گیری نباشه و اهل فوتیال و اهل ورزش کشتی نباشه و از این ورزش بشدت متنفرم .البته خانوادم مخالفتی ندارن که با سن کمتر وصلتی صورت بگیره ولی خودم به شخصه مخالف این جور وصلتها هستم...

ولی اینو بگم من با اینکه سنم ۲۷ساله ولی چون خیلی جوون موندم و بهم میخوره ۲۰سالم باشه

اکثرآ افراد کم سن و سال عاشقم میشند...

هدفم چی بود از این حرفها؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگم بهتون....

امشب با خستگی تصمیم گرفتم اتاقم رو جمع و جور کنم...رفتم طبقه پایین...

یه دفعه داداشم زنگ آیفون رو زد و با دختر دوساله اش اومد دم در...صدام زد ..فکر کردم میخواد دخترش رو یه ساعتی براش نگه دارم تا بره دنبال خانمش ...ولی دیدم آهسته داره درباره مادربزرگم حرف میزنه

منم دلم ریخت گفتم مامان بزرگ طوریش شده؟؟؟؟نکنه فوت کرده؟؟؟؟

داداشم خندش گرفت و گفت نه....مامان بزرگ زنده است... امروز بهم زنگ زده میگه...ب (پسرخاله م که ۴سال از من کوچکتره و دانشجوی مهندسیه) میگه عاشق مینا شده....و مدتیه مامان بزرگ رو خفه کرده که از من خواستگاری کنه!!!!!!!!!!! داداشم به مامان بزرگ گفته مینا چند روز دیگه داره میره خارج از کشور...

از شدت تعجب و خنده میخواستم سکته کنم...آخه ب همسن خواهر کوچکترمه و من حکم خواهر بزرگترش و یا خودم حس میکنم مثل مادرش می مونم

داشتم سیب گاز میزدم..از شدت تعجب سیـبه پرید تو گلوم داشتم خفه میشدم...

آخه نمیدونم والله...ولم کنید...راه به راه این پسرخاله های ما عاشق میشند...چند وقت پیش ح شون رو برای خواهرم مهسا میخواستند ..حالا ب شون رو برای من

اصلا چی شده یاد من افتاده؟؟؟..همین دیروز نامزد داشت...یه نامزدی ۲دوساله

حالا یادم که می اوفته چند روز قبل رفتم فال گرفتم...خانمه بهم گفت یه پسر و مادری برات از مدتها قبل نقشه کشیدن...

پس خودشونند...

اصلا من نمیدونم چرا این آقا ب که چندسالی میشه هم درست و حسابی ندیدمش عاشقم شده؟؟؟؟؟؟؟؟ عاشق چیه من شده؟؟؟؟؟؟

شاید همون پارسال که یه سر زد خونه مون و میخواست ترم تابستون تو دانشگاه من بگیره و من بهش گفتم باشه برات می پرسم و بهش گفتم میخوای همراهم به دانشگاهم بیایی؟ ولی از روی بچه ننگی همراهم نیومد و جیم شد و رفت پیش مامانش ..حالا نمی دونم این که اون موقع همراه من تا تو دانشگاه نیومد که بیاد بره ترم تابستونی بگیره ! چطوری میخواست بیاد خواستگاری من؟؟؟؟؟؟؟؟ و اصلا چرا فکر کرده من دوستش دارم و عاشقش شدم؟؟؟؟..

...ان شالله خدا یه دختر خوب و همسن خودت بهت بده...

ب " جان من قیافه ات درست یادم نمی آد ولی همیشه از بچگی چون بچه مثبتی بودی بیشتر از برادر کوچکترت ح که خیلی  شر بود ، به عنوان یه پسر خاله کوچکتر دوستت داشتم...چون مظلوم بودی

ولی نمی تونم تصورش رو کنم که با اینکه خیلی ازت بزرگترم ، تو رو به عنوان همسر آینده ام قبول کنم

چون ویژگیهای همسر آینده منو نداری....

ان شالله اگه رفتم خارج سعی میکنم برات از بین دخترهای ایرانی اگه کیس مناسبی پیش اومد بهت معرفی کنم

من امشب خوشحال بودم و میخواستم اتاقم رو تمیز کنم ولی دیگه اعصابمو خط خطی کردی و دیگه دست و دلم به کار کردن نمیره

چون دلم نمی خواد کسی تو زندگی عاشقم بشه..اونم عشقی یه طرفه...و از دستم افسرده و ناراحت بشه

من هیچ وقت قصد ازدواج نداشته و ندارم و نخواهم داشت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط عسل  | 

الان خیلی خسته شدم....

ماجرای امروز رو در پست پایینی نوشتم که گفتم که تا ساعت ۱ ظهر بیرون بودم و وقتی برگشتم...باز هم نتونستم بخوابم و رفتم یه عالمه کار کردم..

البته هنوز این اتاق بهم ریخته مو نیمدونم چطوری میتونم مرتب کنم..خیلی سخت شده تمیز کردن اتاقم

نیمدونم چرا تو کار کردن اینقدر وسواس دارم؟ یعنی خیلی نمیتونم تند و سریع اتاقم رو مرتب کنم

ولی خواهرم و مادرم خیلی خیلی سرعت عملشون تو کار کردن زیاده...من اگه بخوام کار کنم دوساعت میشینم همه کتابها و دفترهامو نگاه میکنم و بعدش اگه چشمم به آلبوم عکس بیفته ، نیم ساعت میشینم عکس تماشا کردن و بعدش هم یادم میره اصلآ هدفم چی بود؟؟؟؟؟؟؟ و خسته میشم میگم که دیگه حوصله ندارم که اتاقمو جمع و جور کنم و میگم ان شالله فردا..ولی این فرداها اینقدر اومد و رفت که هنوز نتونستم بازم اتاقمو جمع و جور کنم...

کسی هم توی یان روزهای رفتنم بهم کمکی نمی کنه...یعنی همه یا وقت دلسوزی و کمک کردن ندارن یا مریضند یا حوصله شو ندارن...

از طرفی هم دلم نمی خواد کسی جورم رو بکشه...و از کسی هم توقعی ندارم.

اصلآ اینقدر قبلآ از همه تقاضا و توقع کمک داشتم و بهم کمکی نکردند که جدیدآ یاد گرفتم تو اوج احساس نیاز برای کمک دیگه از کسی هیچ توقعی نداشته باشم و دیگه دلم از همه بریده...و دیگه اگه نیازی به کمک خانوادم هم داشته باشم ،میدونم که بهم کمکی نمی شه و نباید انتظار کمکی از هیچ کسی داشته باشم.

چندسال قبل که بچه تر بودم همیشه برام جای سئوال بود که چرا بعضی ها اینقدر با افراد نزیدک خانوادشون اینقدر غریبه هستند و رفتار میکنند...نمونه اش رفتار خاله ثروتمند مادرم با خواهرش که مادربزرگم بود ...خیلی برام جای تعجب و سئوال بود... و یا رفتار عموم که پدرم...

و همیشه دلم میخواسته که به همه کمک کنم ، حتی همین الان هم حاضرم جونم رو به خاطر تمام اعضای خانوادم بدم ولی اونها مشکلی ندشاته باشند. این ایثار و گذشت و فداکاری که تو وجود منه خیلی برام گرون تموم شده...و خیلی از این بابت بهم ضرر رسیده.

نمیتونم بدجنس باشم.یعین هروقت اومدم با دشمنم هم بدجنس باشم نتونستم. یعنی نمیدونم چرا نمیتونم کینه و بدجنسی رو تو وجودم پرورش بدم؟

امروز با کسی دعوا میکنم چندساعت بعدش بکلی یادم میره که باهاش دعوا کرده بودم!!!! و برای کاری میرم طرفش و طرف بهم محل نمیده! من ازش می پرسم چرا این جوری رفتار میکنی مگه ما با هم دعوا کردیم؟؟؟؟ اونم میگه آره .منم میگم کی ؟ اونم میگه چندساعت پیش!!!! نمیدونم چرا من اینجوری شدم، چرا همه چی فوری از ذهنم پاک میشه..مخصوصآ جر و بحث

تازه گاهی هم برای دشمنم دعا هم میکنم.مثلآ تو زندگی خیلی وقتها بوده که از دشمنم ضربه خوردم ولی براش دعا کردم...ولی مثلآ همون دشمنه مثل من نبوده و رفتار نکرده،اصلا بطور کلی بدی تو ذاتم نمیره و نمیتونم بدجنس بازی دربیارم...یعنی یبار اومدم به خواسته کسی بدجنس باشم و بدجنس شدم ولی میزان بدجنسیم فقط یه ساعت دوام آورد و نتونستم نقشم رو ادامه بدم!!!!

الان هم خیلی خیلی خستمه...هزار تا کار دارم که بدون کمک و توقع ازکسی باید انجام بدم.

دلم میخواست میتوسنتم قوی تر بودم و قدرت و تواناییم بیشتر بود ولی حیف که خیلی زود خسته میشم و خیلی هم قدرت ندارم ولی خیلی می تونم بیدار خواب بکشم و میتونم بدون اینکه چند ثانیه هم بخوابم برم بیرون و کارهای مختلفی انجام بدم. ولی بعدش ۱۰۰درصد سردرد میگیرم.

امشب هم دارم فکر میکنم کی حوصله داره با خودش اینهمه اضافه بار ببره که من میخوام ببرم.

اصلا شاید هر چی که خریدم خالیش کنم و با خودم نببرم.چون تنهایی هم میرم کی میخواد چمدونای منو حمل کنه ؟ منم که کم زور هستم و نمیتونم...پس بهتره هیچی با خودم نبرم.

از قاشق و چنگال با خودم آوردم تا مگس کش....ولی در مجموع بارم زیاد شده

خیلی این روزها اعصابم خط خطی شده.

درست هیچ کدوم از اعضای خانوادم رو نمی بینم.همه در حال سفر و ماموریت و کار هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط عسل  |