می خوام ادامه ماجرای رفتنم رو تعریف کنم. قرار شد من به همراه دو دختر دیگه از طرف موسسه دکتر م اعزام بشیم به کشور ....
یه دختری بنام المیرا (ترک قشقایی)بود که یه هفته زودتر از ما به اون کشور رفته بود ، و من با ساناز (که لهجه اصفهانی داشت) و فاطمه (که لر بود) باید می رفتیم....قبل از سفر با ساناز و فاطمه حرف زدم و ازشون خواستم حداقل کارت پروازمون رو با هم بگیریم و با هم باشیم...با پدرم و عمو و پسر عموم به فرودگاه رفتیم...بار من نزدیک ۸۰ کیلو بود...تو فرودگاه هر چی سعی کردم دو همسفرم رو پیدا کنم موفق نشدم..تا اینکه فاطمه منو دید...
بعد از اون هم ساناز رو دیدم...اولش فکر میکردم ساناز خیلی دختر مهربون و خوبی است. و فکر میکردم فاطمه دختر سرد و بی روحی است...ولی بعدآ متوجه شدم برعکس بوده...
پدر ساناز با غلو گفت که بار ساناز ۱۰۰ کیلو شده و اضافه بار نزدیک ۱ میلیون شده و پدرم از این حرف پدر ساناز ترسید و گفت : مینا وسایل تو هم دست کمی از ساناز نداره.پدر ساناز به پدرم گفت که اگر از طریق پست هوایی بعدآ بفرستیم هزینه کمتری خواهد داشت...هر چه به پدرم گفتم بار من خیلی از بار اون ساناز کمتره و حداقل بذار یکی از ساکهامو رو با خودم ببرم قبول نکرد و گفت تا دو روز دیگه برات پست میشه...پدرم بعد از مدتی گفت لباسها رو ببر ولی پسر عموم گفتش این خودش حداقل ۵۰کیلو وزن داره...خلاصه من و پسر عموم اومدیم وسایل ضروری به اندازه دو سه روز رو از توی چمدون هام در آوردیم...۲-۳ تا کنسرو و یه دست لباس...و یه پتو...من وسایل مورد نیازم رو در کوله پشتی کردم و با پتو به بار تحویل دادم و دوباره برگشتم پیش پدرم و پسر عموم ....ساناز هم یه چمدون و یه بسته کارتن رو تحویل بار داد(که بعدآ فهمیدم توی کارتنش یه یه مشت مرغ یخ زده بوده!!!!!!!!!) و باز هم اضافه بار بهشون خورد...فاطمه هم خیلی کمتر از ما بار آورده بود و فقط یه کوله پشتی اش بهش اضافه بار میخورد...
برگشتم پیش پدرم، پدر ساناز تا دید دست من خالیه ، نگاهی به وسایل و چمدونهای زیاد دخترش انداخت و به من گفت شما باری نداری؟ من هم پیش خودم گفتم عجب یارو پرروئه هاااااا.
رفتم پیش ساناز و فاطمه و بهشون گفتم بریم عوارض رو بدیم...گفتش بذار با هم بریم...صبر کردم تا اونها بارشون رو تحویل بدن و من همون لحظه رفتم پیش پدرم ولی وقتی برگشتم بهشون گفتم ، بریم عوارض رو بدیم که ساناز گفت من عوارض خودم رو دادم...این اولین تک روی ساناز بود....
بعد از مدتی خانواده فاطمه آمدن و یه کوله پشتی رو که بهش اضاضه بار میخورد انداختن رو بارهایی که قرار بود بعدآ پدرم برای من بفرستد، پدر بی زبون من هم قبول کرد.... ساناز موقع رفتن خیلی گریه میکرد ولی من و فاطمه حتی یه قطره اشک هم نریختیم...
بعد از مدتی ما میخواستیم به گیت بازرسی بریم....قبل از اون با مادرم و خواهرم حرف میزدم که احساس میکردم ساناز به گفتگوی تلفنی من حسادت میکند.
توی اتوبوس بودیم که دیگه نمی تونستم رفتارهای ساناز رو تحمل کنم...رفتم پیش فاطمه و با فاطمه مشغول حرف زدن شدم...ساناز باز هم حسادتش گل کرد و چیزی گفت...
ساعت ۱۱ شب رفتیم فرودگاه و ساعت ۳ صبح پرواز بود...توی هواپیما قبل از پرواز مادرم بهم زنگ زد و گفتش پیش کی هستی ...من هم گفتم پیش دو تا دختر خوب هستم ..و گفتم بیچاره ساناز گریه میکرد ..به مادرم گفتم هواپیمای زیاد خوبی سوار نشدیم..احتمال شهید شدنمان زیاده...فاطمه و من خندمون گرفت...ساناز با عصبانیت بهم گفت خجالت نمیکشی اینطوری حرف میزنی!؟...بهش گفتم ببین عزیزم هر کسی یه جور حرف میزنه..منم شخصیتم اینجوریه و دوست دارم کمی طنز باشم...
ساناز دوست داشت منو تحت فرمان خودش دربیاره و احساس میکرد همه باید نوکر اون باشند..من ۷سال از ساناز بزرگتر بودم ولی چهره ساناز ۳۰ساله نشون میداد و چهره من ۱۹-۲۰ساله.توی راه ساناز فوری مانتو و روسری رو کند و به ما گفت شما چی؟ من و فاطمه گفتیم نه تو هر جور راحتی همون جور باش..ما اینجوری راحت تریم.
توی فرودگاه رسیدیم...یه فرمی رو پر کردیم و بعد از ۲ساعت معطلی ...رفتیم وسایلمون رو برداریم که ساناز باز میخواست تک روی کند و به من گفت خودش میره دنبال نماینده ما....
نماینده به ما سیم کارت داد و پدرم به تلفن نماینده زنگ زد و من داشتم با پدرم حرف میزدم که باز ساناز به طرف من اومد و گفتش بده بقیه هم با خانواده شون حرف بزنند....
فاطمه هنوز گیر پلیس بود...و من هم رفتم وسایل فاطمه رو توی چرخ گذاشتم...به فاطمه گفتم خوبه تو هم اتاقی من می شدی...فاطمه گفت من قراره هم اتاقی المیرا باشم که همشهری منه...از قبل با اون هماهنگ کردم...
برخلاف تصورمون، نماینده(لیدر) ما یه پسر ۲۳ ساله بود که فوری ما رو به دانشگاه برد و همونجا پول رو از ما گرفتن(حالا نمیدونیم چقدرش رو برای خودشون برداشتن چقدرش رو دادن دانشگاه؟؟؟)...توی کالج بودم که یه دفعه یه چیز پشمالو از زیر پام خزید و میخواست روی من بپره...من هم ترسیدم و یه جیغ بنفش زدم...استادها و افراد اونجا بهم خندیدن...
راه به راه استادها به همدیگه قهوه و نسکافه و کیک تعارف میکردن و ما تازه واردها داشتیم به اونها فقط نگاه میکردیم...همون لحظه گفتم میگن خارجی ها تعارف نمیکنند هاااااا...یکی از لیدرها گفت : کافه پایین هست..گفتم کلا دارم میگم...
خلاصه ساعت ۱-۲ ظهر رفتیم خوابگاه....وای وای چه خوابگاهی....خارج از تصور ما بود....
وقتی چمدانها رو توی خوابگاه می آوردیم نگهبانهای قوی هیکلش یه ذره کمک نمی کردن!!!!!
نماینده ما بعد از کلی حرف زدن با رییس خوابگاه ، من و ساناز رو برد طبقه دوم و در یکی از اتاقها رو برای ما باز کرد...تا اتاق رو دیدیم از شدت تعجب من و ساناز میخواستیم سکته کنیم....فکر میکردیم یه سوئیت زیبا به ما میدن .ولی زهی خیال باطل....
وضعیت دستشویی و حمامش افتضاح بود...کف اتاق ها کنده شده بود...اتاق اولی رو که به ما نشون داد : دو تخت در دو طرف بود که در واقع تخت هم نبود بلکه کمدی بلند بود که بالای کمد باید می خوابیدی و زیر کمد هم یه جایی برای کتاب و به عنوان میز تحریر به حساب می آمد...یعنی فرض کن بالای یه یخچال بلند باید میخوابیدیم... بدنه چوبی اون تخت و کمد خیلی نازک بود...
اتاق دومی ته راهرو بود و از اتاق کناری هم یه آهنگ خیلی گوش خراش تو فضای اونجا پخش میشد....اتاقی با یه تخت دو طبقه چوبی با یه دستشویی کوچیک و افتضاح ....من تا این اتاق رو دیدم گفتم مثل زندان می مونه....
ساناز هم دیگه از شدت تعجب ساکت شده بود...
رفتیم طبقه پایین و من گفتم اگه اتاقی در طبقه همکف باشه من حاضرم اینجا بمونم...یه اتاق در طبقه همکف به من نشون داد که تخت فلزی دو طبقه بود ولی با اینکه دستشویی و حمامش کنده شده و افتضاح بود ولی بخاطر تخت فلزیش و همکف بودنش اون رو انتخاب کردم...
ساناز باز هم راضی نشد در این اتاق بماند...من هم که از قبل قرار شده بود اتاق یه تخته برای خودم داشته باشم...به نماینده گفتم اتاق منو به عنوان تک نفره بودن برای من بگیره...و دیگه حوصله نداشتم ساناز با اون رفتارش رو الکی تحمل کنم ...بعدش ساناز هم تقاضای اتاق جدگانه کرد...ولی باید از بین اون دو اتاق قبلی یکی رو انتخاب میکرد که باز هم قبول نکرد، نماینده به ساناز گفتش میتونه تو یکی از اون دو اتاق بره تا یه هفته بعد یه اتاق دیگه در طبقه همکف نزدیک اتاقی که من قرار شده بود تشو بمونم برشا خالی بشه.
نماینده گفتش خانم یمنا شما بیا با ساناز برو در طزبقه دوم توی همون اتاق و اتاق فعلی شما محفوظ می مونه و تا یه هفته بعد اتاقی در طبقه همکف نزدیک اتاق شما بریا ساناز خالی بشه !!!!!!!من هم گفتم چه معنی داره این کار؟!!!! من همین الان میرم تو اتاق خودم و بریا چی یه هفته برم با ساناز توی اون اتاقی که تختش نزدیک ۳متر از زمین فاسله داره بمونم؟؟؟؟؟؟؟
ساناز روش رو به طرف من کرد و گفت یعنی حاضر نیستی بخاطر من یه هفته بیایی تو اون اتاق با من بمونی؟ منم گفتم نخیر.
بعدش نماینده کلید اتاقم رو بهم نمیداد و من از دو روز قبلش هم بخاطر ساترس های رفتن هیچی نخوابیده بودم و چیزی نمونده بود که از شدت خستگی بیهوش بشم...ساعت ۱۱شب فرودگاه..۳صبح پرواز ...تا ۹صبح گیر پلیس اون کشور و از ساعت ۹تا ۱ظهرش هم درگیر ثبت نام دانشگاه و ساعت ۲ هم در خوابگاه به این وضع ...ساعت ۳-۴ ظهر هنوز به مای بدبخت اتاق ندادن بریم کپه مرگمون رو بذاریم...
با اینکه سیم کارت داشتیم ولی توش اعتباری نبود..واز نماینده خواستم تلفنش رو بهم بده تا یه زنگی به خانوادم بزنم...میدونست که ممکنه به پدرم شکایتشون رو بکنم ترسید و موبایلش رو بهم نمیداد...میگفت خانم مینا شما عصبانی هستی میخواهی چیکار کنی؟ نه در اتاق رو برام باز میکرد و نه موبایلش رو بهم میداد منم گریه ام گرفت و گفتم شما همتون کلاهبردارید...هم تو هم اون دکتر م...اینجا اونجایی بود که میگفتید؟!..این خوابگاه بود؟...از دست همتون شکایت میکنم...
نماینده از ترسش گفت منو ببخشید الان کلید اتاق رو به شما میدم...
در اتاق رو باز کرد...من توی اتاق داشتم گریه میکردم.....
نماینده منو برد دلارهامو چنچ کردم و بعدش هی نشست غر زدن .....


