خدا رو چه دیدی شاید یکی از همین روزها رفتم
دلم برای این وبلاگ تنگ شده بود گفتم حالا که یه جای دیگه می نویسم بیام اینجا هم یه چیزی بنویسم.
این مدت یکماهه خیلی بهم سخت گذشت.
مدام مریض بودم
اولیش سرماخوردگی بود که بعد از ۳ هفته هنوز هم ادامه داره
دومیش ضرب دیدن پام بود
سومیش هم مربوط به پام میشد
چهارمیش هم مربوط به دستم بود
توی این مدت خیلی خونه مو عوض کردم
اینبار هم بسرم زده خونه مو عوض کنم
خسته شدم از بس پول آژانس دادم
من همچنان دوست ندارم مزدوج بشم
دوست ندارم اندام باربی م خراب شه
خیلی خاطر خواه دارم
نصفش توی ایران
انتخاب خیلی سخته
نمیشه که با همشون ازدواج کرد
پس بهتره مجرد بمونم و فقط با همشون دوست بمونم
این بهترین تصمیمه
این روزهای آخر خیلی احساس تنهایی میکنم
نمی تونم به هیچکسی اعتماد کنم
تنهایی خیلی سخته مخصوصآ وقتی مریض میشی
خیابانهای خرشاتیک
![]()
زیر گذری که خیلی ازش رد میشم
![]()
پله های سنگی برای رسیدن به س فارت
اینجا از بالای پله های سنگی عکس گرفتم
![]()
این عکس پایینی ساختمون کینوتئاتر (سینما) هستش...
![]()
اون روز خیلی هوا آفتابی و گرم بود و از بالای پله ها کل فضای شهر تو عکس افتاده
![]()
یه اقایی رد میشد سگ خیلی بامزه ایی داشت ....منی که از سگ بدم می اومد خیلی از این سگه
با این شکل و شمایلش خوشم اومد...ازش خواستم که از سگش عکس بگیرم خیلی استقبال کرد و تشکر کرد.
تو رو خدا سگه رو ببیند زبونش رو چجوری دراورده
![]()
این هم عکس سه تا درخت با سایه های زیباشون
![]()
![]()
چقدر عکاسیم خوب شده ها![]()
اینجا برخلاف عکسها زیاد جای جالبی نیست...خیلی خسته کنندست...
ادامه مطلب
دیشب تا صبح از صدای پنکه و شدت گرما نتونستم بخوابم
خیلی خستم
الان ساعت ۴:۴۰ بعد از ظهره....
نصفه شب با خودم تصمیم گرفتم بیام یجور دیگری درسها مو یاد بگیرم...یه روش جدید بدون خستگی
از کتابهای درسی کالج جز یه مشت صفخه سیاه و نوشته های ریز و کلافه کننده که جز حستگی و بیجالی و تنبلی برام چیزی نداشته تا حالا
دیروز بابوشکا شورا حسهای جدیدی بهم القا کرد...میخوام بیشتر برم پیشش تا زبانم قوی تر بشه
بابوشکا به دو زبان روسی و اوکراینی حرف می زنه
ما در کالج زبان روسی می خونیم در حالیکه مردمانش به زبان اوکراینی جرف میزنند
البته اکثر پاینحت نشینان به هر دو زبان تسلط دارند...بابوشکا هم به دو زبان تسلط داره
ما در کالج زبان اوکراینی هم به مقدار جزیی خوندیم...ولی زبان اصلی ما روسی محسوب میشه
اسم من در این زبان مینو تلفظ میشه...چند روز قبل معلم بیولوژی مون اسم مصطفی همکلاسی افغانیم رو مصطفوووو گفت!!!! من اینقدر خندم گرفت....تا آخرش معلمه سعی کرد اسم من و مصطفی رو به همون صورتی که هست بیان کنه
یا مثلا اسم فاطمه همکلاسیمو نمی تونند بگند و اسمشو گذاشتن فاطیما
پشت در اتاقهامون هم اسم مون رو جسبانده بودند ولی یه روزی مست بازی بعضی ها باعث شد که اسم همه از پشت در اتاقهاشون کنده بشه
در زبان روسی حرف ه رو بصورت خ تلفظ میکنند مثلا به فرهاد میگند...فرخاد
در زبان اوکراینی حرف ه رو بصورت گ تلفظ میکنند...فرهاد...فرگاد
مهران..مگران(در اوکراینی)
مهران...مخران( روسی)
بنظر من اوکراینی خیلی سخت تر از زبان روسیه
پنکه خریدم روشنش میکنم...سردم میشه...میرم سشوار روشن میکنم تا گرمم بشه
مامانم اومده تو وبلاگم...وای خیلی خوشحال شدم...برام کامنت گذاشته
|
مینا خجالت بکش دکتر بی انگشت به چه درد میخوره؟ آخرش جذام میگیری بی انگشت میشی چرا رفتی خارج هزارتا بیماری های جورواجور گرفتی منظور مادرم این انگشتم بوده
به به مامان خوبم ...اومده اینجا....بازم از حرفهات خندم گرفت،میدونم خوشت نمیاد من همه سر وپر زندگیمو اینجا مینویسم خیلی خوشحال شدم...بازم سر بزن مامان عزیز و باحال خودم... اس ام اس هایی که مادرم بهم زده: تبسم تو ،تجسم تمام خوبی هاست .به تبسمت قسم شاد بودنت آرزوی ماست ۲۰سال ،۲۰ روز،۲۰ بوس ،۲۰شاخه گل برای تو که بیستی ،افسوس که پیشم نیستی | |||||
معلوم نیست....هیچی معلوم نیست
امروز گفتم نمی تونم از خستگی کلاس برم...ولی صبح یه نفر که نمیدونم گرج بود یا چی بود؟ اومد با داد و فریاد حمله کرد به طرف ترکمنهایی که روبروی اتاق من هستند...هرچی این یارو داد میزد اونها به آرومی جوابشو میدادند..یارو صداش مثل معتادها و مستها بود.اعصابمو خورد کرد پیش خودم گفتم حالا چرا اومده پشت در اتاق من بدبخت داره نعره میزنه.؟گفتم الانه که چاقو بزنه به این ترکمنها...منم نه میتونستم از در اتاقم برم بیرون و نه می تونستم توی اتاقم بشینم و صدای نکره شو تحمل کنم.بعد از یه نیم ساعت مثل اینکه بخیر گذشت و ساکت شد و رفتش.
هنوز ساعتی نگذشته بود که سر و صدای یه گرج با بچه اش رفت هوا...بعضی دانشجوها روزهای تعطیل بچه هاشون رو میارند خوابگاه.چندین وقته که این ها پنجره منو هدف توپ بستکبالشون قرار میدن.
امروز هم بعداز سر وصدای جلوی در اتاقم...اینبار از پشت پنجره اتاقم ضربات مکرر توپ بسکتبال بود که میخورد و مثل پوتک میخورد تو سرم...داشتم لعنت شون میکردم...و گفتم چرا نمیرند یه طرف دیگه..
داشت گریه ام میگرفت که دوستم زنگ زد و گفتش ۴ساعت اول رو کلاس نداریم...
دیگه نشد که بخوابم....از ناراحتی توی هزار جور فکر بودم که دیدم مغزم داره از فکر میترکه...رفتم دو جور قرص
خوردم تا این افکار استرسیم بره و بتونم یکمی بخوابم...یه قرص آرامبخش و یه قرص مسکن
قرص آرامبخشه خیلی خیلی خوبه...به توصیه یه دوست که دانشجوی مدیسن(پزشکی) خریدمش....قرص زیر زبانیه و خیلی هم اثرش قویه...
من یه دوست صمیمی دارم که خودشم اینجا رو میخونه...اسمش آرام ه...حالا اون کلاس نمی اومد، من کلاس می رفتم...و بالعکس
چند روز قبل بهم گفتش مینا عکس یه جن رو دو هفته قبل برام فرستادی؟ من هم گفتم نه....من اصلا عکس جن ندارم...گفتش چرا من مطمئنم خودت این عکس رو برام فرستادی!!!!
من هم گفتم باشه بیا تو مسنجر و برام بفرستش...ولی گفتم من مطمئنم اشتباه میکنی...شاید از جای دیگه ایی برداشتی...حالا اومده برام عکس رو فرستاده...من فقط دهنم از تعجب باز مونده بود...از خنده داشتم می مردم...
عکس خودمو فرستاده...یه عکسی که موهام بهم ریخته شده و از زیر روسری مثل جن بیرون زده...واقعا هم شبیه جن شده بودم...![]()
عصری رفته بودم باتری برای ساعتم بخرم...توی مسیری که میرفتم تمام گرده های گلهای درختها و گلهای قاصدک توی هوا معلق بود...یکی از همون چیزهایی که توی هوا میبارید رفت توی چشم چپم...هیچی نمی دیدم...آینه نداشتم ببینم چشمم چی شده...داشتم می مردم...اشکم داشت از دردش در می اومد...رفتم توی فروشگاه کی شی نی یا ...قاصدکها رفته بودند توی بینی م و یه چیزی هم توی چشمم رفته بود...نمی دونستم چی بود؟ با چشم تار رفتم دم آینه فروشگاه و دیدم یه چیزه سیاهی توی چشمم رفته...در نمی اومد...هی میرفت جاهای دیگه ولی در نمی اومد...دیگه از اون جسم خارجی داشتم کلافه میشدم...اون در نمی اومد ولی آبریزش بینی یه دفعه پیدا کردم و سرفه م در اومد
توی فروشگاه ..چندتا پسر رد میشدند و میگفتند پرسیسکی( یعنی ایرانیه)
فردا از ۹تا ۵عصر کلاس داریم...این روزها همه بچه ها که درست نمیان...بعضی اصلا نمیان..بعضی کمتر میان...بعضی هم یک روز در میون میان...فردا دو زنگ شیمی داریم و ۳زنگ روسی
برم سریعتر بخوابم تا صبح نشده...و به کلاس برسم...
اين هم كه چندروز بعد دستم چسبيد به اتوي داغ و دستم سوخت
![]()
این چند روز از غار غارهای وقت و بی وقت کلاغ ها و دریل کاری دارکوبها دارم دیوانه میشم![]()
یه مدت دیگه توی این خوابگاه بمونم تمام موهام از زجرکشیدن سفید میشه...الان که تمام بدنم بخاطر شدت تحمل سرو صداها و مستی بیش از حد ترکمنهای خوابگاه رعشه گرفته...
امشب انگشت دستم بخاطر لباس شستن توی خوابگاه با آب سرد ترکید
انگشت سبابه دستمو ببینید یه نقطه ایی هست اون ترک خورده
![]()
و داره میسوزه...
توی خونه مون ۳تا لباسشویی داشتیم ولی اینحا....لباس رو با دست میشورم میندازمش روی در کمد یا جلوی سشوار...هوا گرمه و بحاطر سشوار.بدنم خیس عرق میشه...خدایا خسته شدم از زجر کشیدن...دیگه نمی تونم اینجوری زندگی کنم...با ترس باید آشپزی کنم
خسته شدم از اینکه نمی تونم تمام لباس های چرکی مو یکجا بشورم...اتاقها یخچال نداره ...دلم آب حنک بخواد ندارم...شربت بخوام ندارم...تا زمستون مشکلی نداشتیم...آب خودبخود سرد بود...امروز صبح زود به پدرم زنگ زدم و بهش گفتم من دیگه تو خوابگاه نمی تونم بمونم خسته شدم از زجر کشیدن...من هیچوقت اینجوری زندگی نکرده بودم...همیشه همه چیز برام مهیا بوده...
راننده ..مستخدم ..همه کارهامو تنهایی انجام نمیدادم...توی ایران هیچوقت سوار اتوبوس نشدم ولی اینجا فقط برای کارهای مهم و ضروری مثل رفتن به قرودگاه باید تاکسی گرفت...
اینجا نمیشه تاکسی سوار شد...خیلی گرونه...
اتاقم جک و جونور داره...اون جونوری که منو نیش زد و جاش تا ۵هفته تاول زد...الان جاش گود شده مثل جای آبله...دلم برای خودم میسوزه که بخاطر هدفی که برام مهم بود اینقدر دارم زجر میکشم...اتاقها نمناکه...تا الان دیگه رفته توی ۳ ماه که دارم سرفه میکنم...
و هنوز درگیرشم...نمی دونم تا کی میتونم تحمل کنم...من کسی بودم که با یه خراش جزیی توی دستم ساعتها گریه میکردم...ولی الان صدبار از صبح تا شب دستم و پام داغون میشه ککم هم نمیگزه... برای ۴امین بار رباط پام کشیده شده و درد گرفته...
یادم میاد زمستون سخت بعد از کلاس با دماغ فرمز شده از شدت سرما با پاچه شلوار یخ زده میرفتم خرید...هر چی میرفتم دیر تر میرسیدم...توی برف همش فرو میرفتم...لیز می خوردم..می افتادم توی چاله پر از آب...پاهام داشت از سرما سیاه میشد...حسشو از دست داده بود...هیچوقت اون روزی که با آقای ع رفته بودم سفارت و بین راه مژه هام یخ زد و از شدت یخ زدگی پاهام گریه میکردم و کوله پشتیم رو انداخته بودم روی کفشم تا پاهام گرمتر بشه رو هرگز فراموش نمی کنم.
بی نوشت: من از همون روزی که اینجا اومدم قرار نبود به خوابگاه برم ولی نماینده و مدیر اون شرکت اعزام دانشجو اصرار داشتند من بخاطر یاد نداشتن زبان و بخاطر اینکه بعضی صاحبخانه ها اسم ما رو به اداره پلیس معرفی نمیکنند پلیس ممکنه شما رو از خونه بندازه بیرون. ولی همه اینها حرف بود ...خیلی از دوستانم از همون روز اول خونه گرفتند.ولی با تمام سختی هایی که در زندگی خوابگاهی وجود دارهخوابگاه ما از بین تمام خوابگاه های دانشگاه های پزشکی و غیر پزشکی مثل هتل می مونه...
یکی از خوبی های زندگی در خوابگاه ارتباط احتماعی با اقراد و ملیت های مختلف بود چیزی که در زندگی در خانه وجود نداره...و در حال حاضر اکثر ایرانی هایی که از خوابگاه رفتند و خونه اجاره کردند بخاطر حس تنهایی مدام در حال سر زدن به ایرانی های مقیم خوابگاه هستند..روزهای شنبه و یکشنبه رو اینجا میگذرونند...



